خرید بک لینک
از تو نیاز می جویم ؛ منی که قلبش از سرریز نعمت ها ، سرمست گشته است.صحیفه سجادیه...دعای 58 بند 8نامبرده در چنین جایی گوشه ی تختش لم داده و گوش به باران و چشم به آسمان و دل به هیچ! در حال تفکر است...+پدربزرگم پتو و ملحفه! فرستاده که مامان براشون بپیچه و من غروب ببرم پس بدم... عاشق این مرام قدیمیانشم... زمستونا بدون پتوی ملحفه پیچ بی معنیه براش... الهی که باشه همیشه پیشمون.+آهو تو این بارون با همکلاسیاش رفتن پیش فیلم!!!! بسازن برای جشن شب یلدای دانشکدشون :| +غوطه ور در تمام مشکلات جاری، خانواده سالمو و خونه ی گرم مگه نمیتونه بزرگترین نعمتی باشه که خدا به کسی بده؟ خودمو گول نمیزنم! شکرگزار چیزی هستم که صاحب اختیارشون نیستم... هرلحظه میشه ازم بگیرنشون و الان که هستن، فارغ از هر بدبختی و بدبیاری ای باید شاد باشم.+اتفاقا من ازون موجودات غرغروام که وقتی شروع میکنه به ایراد گرفتن.. حتی خدا ابرارو گلوله میکنه میذاره تو گوشش تا نشنوه:|+صحیفه سجادیه خیلی خیلی دوسداشتنیه.+شاید امشب دوباره برف ببارهعنوان: سهراب سپهری

برچسب: دلخوشی ها کم نیست , دیده ها نابیناست, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 19:15

فردا از طرف دانشکده برامون جشن فارغ التحصیلی و مراسم سوگند میگیرن....پر واضحه! که نخواهم رفت :)نه به این دلیل که لانگ کشیکم... نه به این دلیل که اونجا دوره!!... نمیرم چون اعتقاد دارم  اون چندسال تبعیدی بودم!نه دانشجو..  چون اعتقاد دارم از من و همکلاسیا و هم رشته ای هامون سواستفاده شده و میشه برای بهره برداری های شخصی... چون اون دانشگاه کلهم هییییچ ارزشی برای من نداشت.خیلی دیگه از بچه ها هم فقط به خاطر عکس داشتن با لباس معروف میخوان برن که خداروشکر چشم و دلمون از اونم سیره... چطور؟گفته بودم تابستون از طریق دوستم تو جشن فارغ التحصیلیشون شرکت کردم... با اینکه رشته های اونا کلا فنی بود :دیبه لطف دوستم اتفاقا لباس هم داشتم... باهاشون عکس هممم گرفتم و کلاهمو پرت کردم هوا... تو کلیپهاشون عکسای منم بود... به منم لوح و تقدیرنامه دادن.. بین دانشجوهایی که منو نمیشناختن.. شهری که توش درس نخوندم... رشته ای که قرنها با رشته من فرق داشت... و .. و.. و.. هیچوقت زمانش نشد که از اون روز بنویسم... از روزی که غرییییبانه تو مراسم شرکت کردم... هیچ دوستی همراهم نبود و اون دوست مذکورم چون خ

برچسب: فارغ التحصیلی به انگلیسی,فارغ التحصیلی به زبان انگلیسی,فارغ التحصیل به انگلیسی, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 3:31

تولدم که هیچی :(کاش آذر تموم نمیشد....اصلا آذر هم هیچی...کاش پاییز تموم نمیشد...حتی پاییزم هیچی!کاش امسال تموم نمیشد!این سومین سالی بود که سال میمونو تجربه کردم!سالی که توش دنیا اومدمبار دیگه ای که تجربش میکنم (اگر زنده باشم) یه خانم سی و پنج _شش سالم که نمیدونم به اندازه الان پر شر و شور هست یا نه... به اندازه الان زیبا هست یا نه ( من زیبا نیستم و کاملا چهرم معمولیه. منظورم از زیبایی طراوت جوانیه) به اندازه الان تو تماااام عکساش دندوناش معلوم هستن یا نه؟ یا به اندازه الان تنها هست یا...به هر حال دوازده سال دیگه همه چیز یجور دیگست و من چقدر عاشق الانتم چوپیای روانیه خل و چلم. چقدر دوستت دارم. چقدر خواستنی هستی برام تو این سنت.چقدر ارزومه نذارم بزرگتر بشی.. که نذارم این روزاتو هرچند که سختن و پرتنشن از دست بدی. میدونم مراقبت نیستم زیاد...منو ببخش که انقدر با جسمم بدرفتاری میکنم!ولی تو قوی باش...زیرعکسی: اینم دومین کیک تولدم حاصل تولدبازی ثانویه! مدیونید اگر فکرکنید گذاشتم سومیشو شماها برام بگیرین:| امیدی ام بهتون ندارم بسکه بی ذوقید :Dولی از سیزده اذر که رد شد تا اخر امسال هرررروزش تولد

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: يکشنبه 21 آذر 1395 ساعت: 3:04

غروبای جمعه ی ما هرگز دلگیر نیستن ...چون همیشه منتظر یک مهمون پای ثابتیم که سرزده و بی ساعت از قبل مشخصی میادو خوشحالمون میکنهجزو افرادیه که همیشه سرزده اومدنشو دوسدارمتو هر شرایطی که باشم و باشیمامشب زودتر اومد! با یک دیگ ماکارونی! برای شام... و خب پر واضحه به میل من :دی و حسادت همگان هم برانگیخته شد با اینکه کلی خسته مسته بودم دیدم حالا که انقذ زحمت کشیده، منم لباس پوشیدم برم برای دسر خرید کنم. ساده ترین دسر عالم بشریتم که تیرامیسوعه دیگه.البته قهوه فروشیه بسته بودو نتونستم با لیدی فینگر درست کنم. ازین پتی بور کاکائویی ها خریدم:| نتیجه قابل قبول بود ولی..گذاشتمش تو یخچالو دورهمی نشستیم به شام خوردن و سیویچکا شکستنو "خشم و هیاهو" دیدن...چرا انقدر باااااهوشه این هومن سیدی؟! کیف میکنم با کارگردانیش.. جدای از داستان و بازی و غیره!داستان فیلم کپی ماجرای شهلا بود...قبل تماشا نه نقدی ازش خونده بودم نه کسی برام تعریف کرده بود نه حتی میدونستم موضوع فیلم چیه ولی مشخصا به یاد اون داستان افتادم...بعدم که پدرمادرمم تایید کردن آره و فلان.... من بچه بودم اون موقعها... ولی کاملا یادمه

برچسب: زندگی کردمت بهانه ی من,زندگی کردمت بهانه من, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 4:04

اولین شب جمعه ی ربیع الاولانه ی خود را چنین گذراندم -____-زیرعکسی*غرق در انبوهی از پرونده های بیربط! و جهت به خودمو رشتمو زندگیم!!! صرفا برای کمک به یک دوست رییس! که شنبه بازرس میاد ادارشونو بایگانیو میپوکانه...باید بگم در تمام عمرم اینهمه عقدنامه و جواز مطب و پروانه کسبو فیش حقوقی و فتوکپی شناسنامه و کارت ملی ندیده بودم:|+محرم و صفر تحمل یک بار و فشار بسیار بزرگه واقعا...+از بهونه ی هر قوم و طایفه ای برای شاد بودن  میشه استفاده کرد:) چه ربیع الاول عربی چه جشن شکرگزاری خارجکیا... سخت نگیریم;)*_معلومه که چپ دست نیستم!_روش نان الکحولیک! ننوشته بودولی توکل برخدایی خوردمو الانم فکرنمیکنم مست باشم :دی_خفن سانسور کردم!تلاشتان برای رمزگشایی قطعا بیهوده عست(-B_اون انگشترم نیست.یه مهر عتیقست!_اون یکی ام یه ماشین حساب عتیقه نیست!موبایلمه:|

برچسب: آمد بهار جانها چاوشی,آمد بهار جانها ای شاخه,آمد بهار جانها, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 5:34


از خوشبختی های سادگانه ی من اینه که بعد از مدتهاااا  بدون گلگی  پیام بده و بگه 

دوستم! می سی سی پی نشسته می میرد با سه تا بلیط منتظر ماست. برسووووونت به تهران.


+و از بدبختی های سادگانه ترم اینه که به هیچ وجه نمیتونم برم:|

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 1:34

صفحه بندی